بچه ها از کجا می آیند؟
مامان بچه ها از کجا مي آيند ؟
سوزش سيلي هايي را که خوردي به ياد بياور
خفه شو کوچولو اين فضولي ها به تو نيامده
اگر زايش اينچنين شرم آور است پس چرا مي زاييد ؟
چرا همچون خرگوش ها زياد مي شويد ؟
بر تکثير کردن احمق هاي سبک مغزي چون خود چه اصراري داريد ؟
جزاي يک شب همبستريتان را يک عمر بايد پس دهيم
اگر همبستري را کثيف مي دانيد و زشت
ما اکنون در اين بيغوله چه مي کنيم ؟
مامان بچه ها از کجا مي آيند ؟
از نزد خدا
خدايي که خود نيز بودنش را قبول نداريد
اي دروغ گوهاي پست
نفرين بر تمامي شما احمق ها
در هنگام عشقبازي با هم چشمهايتان را مي بنديد
حماقتتان را خود نيز قبول نداريد
چه تقاص سنگيني است براي يک لحظه هوس
چه مجازات سختي است براي ثانيه اي حماقت
تقاصي که ديگري بايد پس دهد آن را
مامان بچه ها از کجا مي آيند ؟
آنها تا ابد از دودکش بخاري نمي آيند
از درون يک کدو تنبل
در منقار يک لک لک مهربان
و از نزد خدا
حقيقت را دير يا زود در خواهي يافت کوچولو
پس تنها سوزش سيلي ها را به ياد بسپار
تا بزرگ شوي و از يادت پاک شود
اما به تو مي گويم که سوزش ها تا ابد با تو خواهد ماند
و هرگز با بزرگ شدن از يادت نخواهد رفت
حتي اگر به اندازه يک فيل بزرگ شوي
اين کلام خرگوش هاي کور احمق است براي فريب تو
حقيقت اين است کوچولو
بچه ها از جهنم مي آيند
سوار بر مرکب هوس
با زوزه هاي چندش آور خودخواهي
خونين و کثيف
زارزنان و اشک ريزان
اشک ريزان از عدالت مطلق اربابان
روزي آن را در خواهي يافت
و ناهار ظُهرت را کامل در درون دستشويي خانه عُق خواهي زد
همانگونه که من زدم
همانگونه که او زد
و در آن روز همه دربرابر ديدگانت فرو مي ريزند چون برگهاي زرد پاييزي
پدر و مادر مهربانت درآن روز پست و درغگو مي شوند
همانها که تا ديروز قديس مي نمودند
و احمق ها همچنان در هنگام رعشه هاي هوس چشمهايشان را خواهند بست
و همچنان چون ميکروب ها تکثير مي شوند
و همچنان پنهان مي زايند
و همچنان آن را زشت مي پندارند
و همچنان کلامي از زايش بر لب نمي آورند
و همچنان پستي را نسل به نسل ميراث مي گذارند
و همچنان حماقتشان را خود نيز قبول ندارند
و همچنان رذيلانه دروغ مي گويند
مامان بچه ها از کجا مي آيند ؟
ديگر نپرس کوچولو
اکنون جوابش را خوب مي داني
بله کوچولو
از جهنم مي آيند
و به آن باز خواهند گشت
بله کوچولو
آنها از جهنم مي آيند
از جهنم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 15:23 توسط حسام رهبری
|

بزرگترین سعادت درین جهان هرگز به دنیا نیامدن است .
فیلم اثر پروانه ای را دیده اید؟ مرد جوانی امکان این را پیدا می کند که به دوره نوجوانی اش برگردد و آینده اش را تغییر دهد. یکبار عشقش را نجات می دهد دوستش را از دست می دهد. یکبار دوستش را نجات می دهد عشقش نصیب دوستش می شود. یکبار عشقش و دوستش را از دست می دهد. دست آخر ترجیح می دهد سرنوشتش را طوری رقم بزند که هیچ گاه عشقش را ملاقات نکند. البته در نسخه بدبینانه و سیاه فیلم که فقط در دی وی دی وجود دارد او به دوران جنینی اش بر می گردد و با بند نافش خودش را دار می زند تا به توصیه مارکوس اورلیوس عمل کند که "بزرگترین سعادت درین جهان هرگز به دنیا نیامدن است و اگر آن ممکن نشد هر چه زودتر مردن".
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 18:55 توسط حسام رهبری
|

حکایت
روزی جوانی به خواستگاری دختر مزرعه داری رفت. مزرعه دار به او گفت: پسر جان برو در آن قطعه زمین بایست . من سه گاو نر را یک به یک آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی ازین سه گاو را بگیری می توانی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تا حالا دیده بود به بیرون دوید . فکر کرد گاوهای بعدی گزینه بهتری خواهند بود پس به کناری دوید تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتی خارج شود.
دوباره در طویله باز شد. باور نکردنی بود در تمام عمر چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و خر خر می کرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدی هر چیزی هم که باشد ازین بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند. برای بار سوم در باز شد . لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.
این ضعیف ترین . کوچکترین و لاغر ترین گاو بود که به عمرش دیده بود. در حالی که گاو نزدیک می شد در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع روی گاو پرید. دستش را دراز کرد... اما گاو دم نداشت.
نتیجه گیری اخلاقی: اگر در زندگی به کسی برخوردید که جالب و مطلوب و مناسب بود . به امید نفر بعدی نباشید.
+
نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 21:38 توسط حسام رهبری
|

نقشه رو رد کن بیاد گالیور ...
یه خبر بد یه خبر بد یه خبر بد یه خبر بد یه خبر بد ...... یادتون میاد ..................سگ براون سگ براون سگ براون سگ براون .....
یکی از این صدا ها که هنوز ته گوشم را می نوازد فریاد های هاکلبرفین است که هنوز در کنار رودخانه ی می سی سی پی پا برهنه می دود و فریاد می زند .......جییییییییمیییییییییییییییییییییییی جییییییییمیییییییییی فرار کن جیییییمییییییی ... هاکلبرفین پادشاه دنیای کودکی من بود با آن صورت کک مکی .
موسیقی تیتراژ "بچه های کوهستان آلپ" ،، لوسین که دنی را ناکار کرد ، خاطره انگیز بود.
یادم رفت ..... بچه های مدرسه ی والت و موسیقی آن ایتالیایی ..مردیکه نابغه..
یادتان هست.......نقشه رو رد کن بیاد گالیور .......یادتان هست که چطور می گفت ....من می دونستم .
یادتان می آید آن سفر هایی که با آن شخصیت ها کردیم ... با مارکو به آمریکای جنوبی رفتیم. با بِل و سباستین همسفر شدیم تا مادری ناشناس را بیابیم . با هاج زنبور عسل سفر کردیم . با چوبین ، با پرین( یادتان می آید کفش های چوبی پرین را یا یادتان می آید پدر بزرگ پرین را که چطوربا صدای تو دماغی منشی خود را صدا می زد "اِدمون") . یادتان می آید فضای نارنجی و زرد و پر از تلخکامی کارتون "دختری به نام نل" را ، چقدر دلم برای نل می سوخت که مجبور بود آن پدر بزرگ کم حرف را تحمل کند ، البته خوشحال بودم که نل با داشتن چنین پدر بزرگ قوی هیکلی در امان است .
یادتان می آید مهاجران را و آن مرد متمول را با آن سگ انگلیسی پاکوتا ، خانواده دکتر ارنست و آن دختر پا برهنه ، یا زنان کوچک ...سندباد و علی بابا ...
گفتن این ها باعث شد یاد تمام آن لحظه ها ی ناب زندگی بیافتم ، آنهایی که من را به این زندگی گره زده اند و اگر نبودند تحمل این روزهای کثافت غیر ممکن بود..تمام آن احساس ها ، تمام آن خاطره ها.
یا گوشه هایی از سینما را ، زمانی که تصویر توماس ریپلی در آن اتاق زیر کشتی می شکند و ما می شنویم که کسی می گوید "تامی باهوش بود ، تامی با استعداد بود ، تامی مهربون بود ،تامی چی از دیگرون کم داشت ، تامی می تونست همه چیز داشته باشه ) ........وااااااااای پسر ، من دارم از ازدیاد احساس به مرز انفجار می رسم ....یادتان می آید تراژدی رودخانه میستیک را آنجا که "دیو" میگوید " وقتی میاد دیگه میمونه ...دیگه میمونهههههههه " ..............یادتان هست فریاد ها و ناله های آنتونی کوئین در ساحل را در فیلم"جاده" ، آنجا که فهمید دختر بچه ی شوخ و شنگ معرکه گیری هایش دیگر مرده است ... ، دیدن کریستوفر لمبرت در هیبت یک سیسیلی ، یک یاغی به نام سالواتوره ، رابرت دنیرو ، تراویس بیکل ، باور می کنید تمام فیلم راننده تاکسی را با دهان باز دیدم ، در حالی که قلبم در سینه ام مچاله شده بود .. و پدرخوانده ها ، مملو از آلپاچینو ، تجربه ی شرق بهشت با غوغاهای دین مارتین... و سینما سینما و باز سینما .........
عاشق نوشته های اینجوریم . نوشته هایی که از داخلش بوی گذشته به مشام می رسه . بوی قدیمها . آن موقع ها که ما نبودیم و همه چیز مملو از صفا و صمیمیت و دوستی و یکرنگی بود . در اوان کودکی من و هم دوره های من این دوران نفسهای آخرش رو می کشید . اما باز هم وجود داشت . دوستی ها و بازی های ساده ی زمان کودکی ما زیر بمباران ها و موشک باران های شهرها چقدر ساده و بی ریا بود . کارتونهای زمان ما با آن دوبله های شاهکار دیگه هیچگاه تکرار نخواهد شد . تماشای بهترین فیلمهای سیاه و سفید و رنگی تاریخ سینما با آن دوبله های به یاد ماندنی و خاطره انگیز و در نوارهای VHS کوچک چقدر دلپذیر و دوست داشتنی بود . چقدر کیف می کردیم وقتی قهرمان وسترن و تنهای فیلم آخر سر دمار از روزگار بدمن فیلم در می آورد .
اما حالا چی .... ؟ بچه های الآن چه دارند ؟ یه مشت بازی های کامپیوتری سرسام آور و بی مایه . کارتونهایی که به لعنت خدا هم نمی ارزه ! فیلمهایی که فقط شده جلوه های ویژه و هیچ تفاوتی با آن بازی های مسخره ی کامپیوتری نداره .
+
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 18:19 توسط حسام رهبری
|

داستان کوتاه
ماشینش را آن سوی خیابان پارک کرده و از شیشه ی اتومبیل زل زده است به صف خانم هایی که در این سمت خیابان منتظر اتوبوس شرکت واحد ایستاده اند. صدای پخش ماشینش را آنقدر بالا برده است که تا 2 خیابان آنطرف تر هم شنیده می شود.چند تایی از دخترها چشمشان را از حیا می دوزند به آسفالت خیابان و آنهایی هم که دبیرستانی و دانشجو هستند، با کتابها و جزوه هایشان ور می روند و می خواهند از افسون صدا دور باشند. البته فقط صدا هم نیست، پسر شکل و شمایل دلفریبی دارد و زیباییش را ماشین مدل بالایش دو برابر کرده. بوی ادکلن خارجی اش هم دارد انگار کم کم از میان دود و گازوییلی که فضای بین 2 سمت خیابان را پر کرده، عبور می کند و می رسد تا زیر بینی آنهایی که سر و گوششان می جنبد.
دو سه تایی از دخترها روسری شان را کمی عقب و عقب تر می دهند و چند تاری از موهایشان را روی پیشانی شان پریشان می کنند. پسر هم انگار مردد است، نمی داند منتظر بایستد یا برود. تکلیفش با پیرزن های ایستاده در صف کاملا مشخص است؛ آنها که حالا با چشم های کم سویشان متوجه قضیه شده اند، دارند از دست دوره ی آخرالزمان به خدا پناه می برند و شیطان را هم با صدای بلند لعنت می فرستند. اما صدای آنها در این دوران مثل بوی ادکلن پسر، گیرایی ندارد...
آن دو سه تا دختر هم آدامس هایشان را به طور ویژه ای می جوند. در صف آقایان چند تایی پسر جوان هست و چند تا پیرمرد. پیرمردها دارند جریان صحنه را موشکافانه تعقیب می کنند، شاید هم در دلشان دارند می گویند که جوانی کجایی که یادت بخیر! پسرهای جوان هم موضع بی طرفانه ای گرفته اند. پسر چندتایی بوق می زند و دخترها بدون آنکه او را نگاه کنند آدامس هایشان را با شدت بیشتری می جوند... صدای برخورد دندانهایشان کم کم شنیده می شود. انگار دارند از دست پسر دست و پا چلفتی حرص می خورند و دندان قروچه می روند. شاید دوست داشتند که پسر عوض آنکه آن سوی خیابان باشد، همین طرف می ایستاد تا آنها مجبور نشوند مقابل چشمان منتظر دیگران و نگاه غضب آلود آن دو رقیب دیگر، بروند آن سوی خیابان و دستگیره ی در کناری راننده را فشار بدهند و بنشینند کنارش و پسر هم گاز بدهد و بروند.
پسر چند تایی بوق می زند؛ آرام و کشدار و نازدار... آنهایی که از خجالت یا پرهیز سرشان را برده بودند داخل کتاب، یک لحظه سر بر می دارند و به مسیری نگاه می کنند که قرار است اتوبوس از آنجا بیاید. پسرهای جوان هم هنوز موضع بی طرفانه شان را حفظ کرده اند. شاید دارند پیش خودشان می گویند دارندگی است و برازندگی... می گویند می تواند، هم پولش را دارد و هم جراتش را، آن هم وسط خیابان، وقت غروب... شاید هم به آن دختر هایی که چشم دوخته اند به آسفالت و نوک کفش و کتاب هایشان، دارند فکر می کنند. حتی چندتایی از پسرهای جوان احتمالا دارند بر اساس تئوری " یک نظر حلال "، دختران محجوب را برانداز می کنند و تصمیم دارند که یکی شان را انتخاب کرده و تا خانه شان تعقیب کنند و فردایش مادر جان را بفرستند خواستگاری! انگار این دخترها از بزرگترین آزمونی که پسران برای قبولی یا ردی همسران آینده شان دارند، سربلند بیرون آمده اند. از آنطرف هم پسران جوان هیچ تعصبی نسبت به آن دو سه تا دختر ندارند. احتمالا از نظر پسران، آن دو سه تا دختر اصلا روحی ندارند که پسرها بخواهند مردانه از آن دفاع کنند؛ تنها یک جسم بزک کرده هستند که می خواهند آن را ارزان بفروشند و آن پسر اتومبیل سوار هم – اگر خودشان رضایت بدهند – خریدار هر سه تایشان است. پس پسران جوان صلاح نمی دانند که نگذارند این معامله جوش نخورد، آن هم وقتی که هر دو طرف راضی هستند...
شیرینی آدامس دخترها دیگر دارد تمام می شود و حوصله شان هم. عقل سلیمشان! دیگر دارد تصمیم می گیرد که فرصت را از دست ندهند. سرهایشان را حالا دارند آرام آرام و درجه درجه رو به پسر و نگاهش می چرخانند. نگاه یکیشان زودتر در نگاه پسر جفت می شود، همانی که موهای روی پیشانیش آشفته تر است و آدامسش را آهنگین تر می جود. آهسته آهسته عرض خیابان را طی می کند و دستش را روی دستگیره ی ماشین پسر می گذارد و...
+
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 13:56 توسط حسام رهبری
|

خاطره ای از مرحوم خسرو شکیبایی
از گرفتن یک صحنه سخت از فیلم هامون] يك دفعه گفتم واي آقاي مهرجويي، جمله اصلي را يادم رفت بگويم: "لاكردار اگه بدوني هنوز چهقدر دوستت دارم"... اما بعد از كلي فكركردن يادمان آمد كه در اين صحنه يك نما از تفنگ داريم كه لب من در كادر نيست و قرار شد سر يكي از صحنههاي فضاي آزاد اين جمله را بگويم و بعدا ميكساش كنند. گذشت تا چند وقت بعد كه درست قبل از شروع فيلمبرداري آن صحنه پرت كردن اسلحه، روی تپه داشتيم با مهرجويي در بيابان قدم مي زديم و من گفتم آقا الان موقعش رسيده كه آن جمله را ضبط كنيم. مهرجويي انگار يادش رفته بود و پرسيد كدام جمله؟ جواب دادم: "لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم." گفت آره آره انگار وقتشه. بعد رو كرد به دستيارش و گفت: امير سيدي، اون جمله رو الان مي گيريم. سيدي پرسيد كدام؟ مهرجويي بلند گفت لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.(بغض مي كند) الان هم كه يادم مي افتد نمي توانم تعريفش كنم... سيدي برگشت طرف صدابردار كه مي پرسيد چي رو بايد بگيريم. امير داد ميزد لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. حالا من و مهرجويي زل زده ايم به اين ميزانسن و ردوبدل شدن اين جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت: لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. هر دفعه كه اين تكرار مي شد، مهرجويي رو مي كرد به من مي گفت شنيدي، اون هم جمله رو كامل گفت. خلاصه داریوش مهرجويي وسط بيابان نشسته بود مي كوبيد روي پايش و ميگفت ببين چه قدر دنيا قشنگ ميشد اگر همه آدمها فرصت ميكردند همين يك جمله را بلند به هم بگويند... لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 16:16 توسط حسام رهبری
|

خواندنی
یکی از مسئولان بازیگر گزینی فیلم«پرواز بر فراز آشیانه فاخته» (نام نمایش در ایران: دیوانه از قفس پرید) تعریف می کند که:
از من خواستند 35 آدم درب و داغون یا به عبارتی 35 تا سیاهی لشکر پیدا کنم که حسابی عجیب و غریب باشند. آدم های هولناکی که صرف نگاه کردن بهشان بیننده را بترساند. خب من هم توی روزنامه آگهی دادم و نوشتم: "35 نفر سیاهی لشکر برای ساخت فیلمی نیازمندیم." در سمت راست آگهی هم نوشتم: "آیا چهره ی شما گرگ های خاکستری را به وحشت می اندازد؟ آیا بی نهایت چاقید؟ بی نهایت لاغر؟ آیا مردم وقتی شما را می بینند حال اشان بد می شود؟" و در زیر اینها هم نوشتم هر کسی چنین مشخصاتی دارد با من تماس بگیرد.» بعد از چاپ این اگهی هر روز چند نفری با این آقا تماس میگرفتهاند تا این که یک روز مادری پسرش را پیش مسئول انتخاب هنرپیشهها آورده: « خانمی زنگ زد و گفت پسرش پدرسوخته ای است که لنگه ندارد. گفتم: " خب، از چه نظر او شرایطی که من گفته ام دارد؟" مادر پسر گفت: "پسرم عجیب و غریب و بسیار ترسناک است."پیش خودم گفتم وقتی مادری در مورد پسرش چنین حرف می زند باید پسرش ارزش یک بررسی کوچک را داشته باشد. در نتیجه از او خواستم پسرش را بیاورد و او هم پسری چهارده ساله آورد که شاید بتوانم بگویم خوش قیافه ترین پسر موطلایی بود که به عمرم دیده بودم و شبیه به لیتل لرد فونت لی روی بود. گفتم: "خانم این همان پسری است که درباره ی ویژگی هایش با من حرف زدید؟" زن گفت: "بله، ترسناک نیست؟" گفتم: " خانم جان ما نمی تونیم از پسر شما در فیلم استفاده کنیم چون خیلی خوش چهره است." زن طوری از اتاق رفت بیرون انگار که من جلب ترین آدم روزگار بودم که او اصل جنس را پیشم آورده و من از آن استفاده نکرده ام.»
اینها را خواندم و به نظرم رسید که همه ما چند تا از این پسربچههای مو طلایی زیبا اطرافمان داریم و قدرشان را نمیدانیم؟ یا اصلا برعکس. یک جور دیگر به ماجرا نگاه کنیم. چند انسان موطلایی با قیافههای مظلوم و معصوم دور و بر ما هستند که مادرشان آنها را میشناسد و ما نه؟! 
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 21:39 توسط حسام رهبری
|

|